#ضربه_نهایی_پارت_182
یاشار زیرک بود وخوب فهمیده بود که پای سراج را چگونه به آن بازی باز کند .
یاشار خیلی خوب متوجه نگرانی ها وحساسیت های او روی آن دختر شده بود و این موضوع را برگ برنده اش کرده بود وپیروز هم
شده بود.
پاهایش را روی گاز بیشتر فشرد .با اتفاقی که دیشب افتاده بود ونجات دادن سرمه از دست باربد بی شک او هم متوجه ی حساسیت او
روی این دخترشده بود.
پوزخندی زد وکنج لبانش به سمت بالا متمایل شد.
سرمه داشت به بزرگترین ضعف او تبدیل می شد واین اصلا به نفع او نبود ..
جوابی به سوال او نداد و گره ی افتاده میان دو ابرویش کورتر شد .
گویی سرمه هم انتظار شنیدن جوابی را از اونداشت که آرام وخاموش نشسته بود وسرش را به شیشه تکیه زده بود
نگاه سراج لحظه ای روی صورت اوچرخید ولبخندی محو برای ثانیه ای کنج لبانش شکل گرفت
سپس نگاهش را به روبه رو وبه جاده ی خلوت دوخت
خطری سرمه را در کویت تهدید نمی کرد نه تا وقتی در کنار اوبود
اما به شدت فکرش درگیر آن دختر های کم سن بود که نمی دانست چه عاقبتی انتظارشان را می کشد ..
نگاه پراشک دختر ها لحظه ای از مقابل چشمانش گذشت و رگ های گردنش متورم شد .
نفسش را خشمگین مهار کرد وسیگاری را آتش زد .
هنوز چند پک نزده بود که صدای سرفه های ارام سرمه را شنید
نیم نگاهی به سمتش انداخت .به نظر میامد برای کشیدن نفس دچار مشکل شده اشت ...
قفسه ی سینه اش به شدت بالا وپایین می رفت و مردمک های چشمانش گشاد تر از حد طبیعی شده بود .
نگاهی به حجم دود نشسته در کابین ماشین انداخت وسریع شیشه ها را تا آخر پایین داد وسیگار را بیرون انداخت
romangram.com | @romangram_com