#ضربه_نهایی_پارت_181
امیدوارم هشدارم رو جدی بگیری وبدونی که من همیشه اروم نیستم
وحالا او در کمتر از یک ساعت بازبه فرار فکر می کرد!!!
در نهایت نگاه خود را از پنجره گرفت وبه نیم رخ سراج دوخت و پرسید
_کجا من رو می بری؟!!
از لحن محکم وصلابت صدای خود خوشش آمد... نباید می گذاشت او پی به ترسش ببرد ...
سراج نیم نگاهی سمتش انداخت و خونسرددر پاسخ سوال او گفت
_ مقصد نهاییت کویته !
بدن سرمه از صراحت لحن او به یکباره یخ کرد .
بدن سرمه از صراحت لحن او به یکباره یخ زد.کلمه ی کویت را از زبان یاشار و باربد هم شنیده بود. اما نمی دانست چرا وقتی از زبان
مردی که در کنارش نشسته بود و همچنان بی تفاوت وخونسرد رانندگی می کرد شنید تا این حد جاخورد بدنش یخ کرد وضربان قلبش
تند تر شد .
دست خود را روی دستگیره ی در فشار داد تا تمام ناراحتی وخشم خود را سر آن خالی کند.
سراج نیم نگاهی به سمت سرمه انداخت
رنگ صورت پریده اش زیر نور ماه زیادی توی چشم بود .
_چرا من رو کویت می برین ؟!!
تمام سعیش را کرده بود تا صدایش نلرزد یا حداقل زیادی نلرزد .
سراج با سوال سرمه عمیقا به فکر فرو رفت
اصلا یاشار قصد فرستادن اورانداشت .
سرمه خود نمی دانشت طعمه شده است.
romangram.com | @romangram_com