#ضربه_نهایی_پارت_180

او هیچ وقت خودش را این قدر ناتوان احساس نکرده بود .
با تکان خوردن دستگیره ی در نگاهش به آن سمت چرخید و چند ثانیه بعد قامت سراج در چهارچوب در قرار گرفت .
نگاه پر از نفرتش روی صورت خسته ی سراج سنگینی کرد وچون نگاه او به طرفش برگشت نگاه از او گرفت وبه همان تصویر غروب غم
انگیز خیره شد صدای قدم های سراج را میشنید که به او نزدیک می شود اما تغییری در مسیر نگاهش نداد .
نگاه سراج لحظه ای محو اوماند در لباس یسنا گویی خود یسنا بود که با همان نخوت وغرور همیشگی نشسته است.
لبخندی محو روی لبانش شکل گرفت .اما خیلی زود آن لبخند جای خود را به اخم داد.
پاکت بزرگی را که در دست داشت از آن فاصله ی کم روی او انداخت وسرد گفت
_این ها را بپوش واماده باش کمتر از یک ساعت دیگر از اینجا می ریم
جمله اش که تمام شد روی خود را از نگاه پر از سوال ونگران سرمه برگرداند تا به اتاقش برود ودوش اب سردی بگیرد تا بتواند
افکارش را سازمان ببخشد .
سرمه چندین بار دهان باز کرد تا بپرسد کجا می روند اما هر بار بدون اینکه کلمه ای از دهانش خارج شود آن را بسته بود .
.......
اسمان صاف وپر از ستاره بود .ماه می درخشید .و نسیم گرمی که می وزید پوست صورت سرمه را نوازش می کرد .
ماشین با سرعت بالا یی که داشت گویی پرواز می کرد .همه چیز مانند سایه هایی شبح گونه از مقابل چشمان سرمه با سرعت عبور می
کرد ند .
یک ساعت بود که در ماشین نشسته بودند وکلمه ای حرف میانشان رد وبدل نشده بود
ابروهایش با یاد آوری یکساعت پیش در هم گره خورد .
صدای سرد سراج مانند صدایی ضبط شده در ذهنش پخش گردید
_خوب به حرفام گوش کن دختره ی خیره سر !!
اگر می خواهی چشم ودهنت رو نبندم وپشت صندوق ماشین نندازمت پس آروم تو ماشین می شینی وفکرهای احمقانه هم نمی کنی !!

romangram.com | @romangram_com