#ضربه_نهایی_پارت_179

هیچ وقت تا به امروز سراج تا این حد آشفته وعصبی نشده بود وبدتر اینکه نمی توانست برای آن ها کاری کند واین او را به شدت
خشمگین وعصبی می کرد !!
نمی توانست مقابل دستور مستقیم یاشار قرار بگیرد به خصوص که خوب از عاقبت سرشاخ شدن با امیرهای کویت را می دانست واز
طرفی رگ های گردنش متورم شده بود
دست خود را از دستان یخ زده ی دخترک در آن گرما بیرون کشید و با قدم هایی بلند به سمت درب رفت واز آنجا خارج شد کمتر از
چند ثانیه در توسط زید قفل شد واو کنارش قرار گرفت
_چه می کنی کوکا !
سراج کلافه دستی برموهایش کشید وگفت
_
باید این دخترا رو خرمشهر ببری واز طریق دریا وقاچاقی آن ها رو به کویت برسونیم
زید سری تکان داد وسراج نگاه نافذش را مستقیم به چشم های قهوه ای رنگ او دوخت و اولتیماتوم داد
_حواست باشه که من اون دخترها رو سالم تو خرمشهر ازت تحویل می گیرم باشه !!!
زید با دست ضربه ای به شانه ی سراج زد وگفت
_کوکا ما راه ورسم بازی رو خوب بلدیم واز خط قرمزای قوانین رد نمیشیم برو بسلامت
سراج دیگر حرفی نزد و با فکری که به شدت مشغول بود به سمت ماشینش قدم برداشت تا هرچه زودتر خود را به خانه برساند ..
خانه در سکوت ملال انگیزی فرورفته بود.سرمه روی مبل راحتی مخملی ارغوانی رنگ در پذیرایی نشسته بود و به تصویر غم انگیز
تابلوی غروب دریا خیره شده بود .

در طی آن روز بارها در اوج نا امیدی ودلتنگی تصمیم گرفته بود تا به زندگی خود پایان ببخشد اما هربار نیرویی مانع او از این کار شده
بود .

romangram.com | @romangram_com