#ضربه_نهایی_پارت_178

بی شک اگر در آن لحظه باربد در کنارش بود اورا قیمه قیمه می کرد !!
آن هوای شرجی وگرم را در یک نفس عمیق به داخل ریه هایش فرستاد تا آرامش خود را حفظ کند سپس با خشمی که به سختی کنترل
شده بود پرسید
_چرا لباس تن این دخترانیست!!
نگاه زید چرخشی روی دختر ها کرد و آرام ومحتاط گفت
_خیلیاشون پاره پوره شده بود
هوا هم گرم بود و...
دست سراج مشت شد
به سمت دخترها جلو رفت وذهنش شروع به تخمین سن دخترها زد میانگین سن آن ها بین تا بود وهمین خشمش را بیشتر می
کرد
_خیلی زود برای همشون لباس مناسب تهیه کن وبده بپوشن
با هرقدمی که جلو می رفت موجی ارام در دختر ها ایجاد میشد ..کوچکترها سعی داشتند خود را پشت بزرگتر ها مخفی کنند وبزرگترها
با دست بالا تنه ی نیمه برهنه شان را می پوشاندند .

وقتی در یک قدمی ان ها ایستاد نگاه نافذش در چهره ی تک تک آن ها چرخید ولحظه ای آن دختر های کم سن را در اتاق های مجلل
امیر های کویت تصور کرد وخونش به جوش آمد .
در همین حین دختری که بیشتر از سیزده سال بهش نمی خورد خود را جلو کشید وخیلی ناگهانی دست سراج را گرفت وبنای گریه
گذاشت وگویی بقیه هم منتظر گریه ی او بودند که شروع به ضجه کنند
دخترک درمیان گریه بریده بریده گفت
_آقا توروخدا ..تروخدا ما رو.. مارو ول کنید بریم ..اقا تروخدا ..

romangram.com | @romangram_com