#ضربه_نهایی_پارت_177

سعی کرد همچنان نقاب شهامتی را که به چهره زده بود حفظ کند
اما حقیقت این بود که تا کنون یک نگاه با این همه جذبه ندیده بود !!!
_تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن زید !!!
زید شانه ای بالا انداخت
سریع عقب نشینی کرد و گفت
_کاکو به ما که ربطی نداره
این دخترا چند روزی امانت ما بودند و حالا ما به شما تحویلش میدیم
سراج نگاهی تهدید آمیز به او انداخت و خوبه ای گفت وزید با دستش به سمت در خروجی نشانه رفت وگفت
_ کاکو همراه من بیا

وارد باغ شدند وبه سمت پشت ساختمان حرکت کردند .خورشید مستقیم می تابید وسراج عینک خود را به چشم زد و در دل لعنتی به
باربد فرستاد می دانست
معامله ی دختر ها زیر سر اوست وکسی که یاشار را تحریک کرده خود اوبوده است
زید مستقیم به سمت ساختمان کوچکی جلو رفت و وقتی به ساختمان رسید دسته کلیدی از جیب خود خارج کرد و در آن را باز کرد
وخود را کنار کشید و سراج داخل ساختمان شد .
با دیدن منظره ی مقابلش از شدت خشم دندان هایش را روی هم سایید .فکش تا دقایقی قفل شده بود .
زید که اورا کاملا زیر نظر گرفته بود گفت
_ تا دختر بودند که یکی از اون ها بخاطر سن کم ومشکل تنفسی که داشت زنده نموند البته من به یاشار گفتم
نگاه خشمگین سراج از او به سمت دختر ها چرخید که وحشت زده بهم چسبیده بودند وبا چشمانی که از شدت ترس درشت شده بودند
به او زل زده بودند

romangram.com | @romangram_com