#ضربه_نهایی_پارت_176
_کاکو خیلی خوش اومدین زید خان داخل منتظرتونن!!
سراج سری تکان داد وبه سمت ساختمان قدیمی ساخت حرکت کرد .
اورا به پذیرایی که برخلاف نمای ظاهری ساختمان لوکس بود هدایت کردند واو مردی تقریبا میانسال را بالباس محلی وبا پوستی تقریبا
تیره دید که برای استقبال از او به جلو آمد وبا لهجه ی شدید جنوبی گفت
_خیلی خوش اومدی پسر خواهر یاشار
سراج دست اورافشار داد
تشکری کرد وزید اورا به سمت مبل هدایت کرد وبلافاصله دخترانی جوان آمدند ومشغول پذیرایی از سراج شدند
سراج کمی از شربتش را لاجرعه سرکشید .
باید هرچه زود ترکاری را که برایش آمده بود انجام می داد و به خانه برمی گشت
لحظه ای تصویر چهره ی خشمگین سرمه مقابل چشمانش نقش بست
ولبخندی محو کنج لبانش را بالا به سمت بالاکشید .
اما خیلی زود پلک بازو بسته کرد وتصویر مانند حبابی ترکید
نگاه مستقیمش را به زید دوخت وگفت
_من رو ببر پیش دخترا !!
زید لبخندی پهن زد ودندان های یک دست سفیدش در ان صورت تیره بسیار خودنمایی کرد .
از جای خود بلند شد و با کنایه گفت
_یادمه یکبار یسناخانوم برای معامله ی برنج اینجا آمده بود و وقتی حرف از رد کردن دخترا به اون ور آب شد چنان نگاهی به ما انداخت
که از گفتن حرفمون پشیمون شدیم وحالا !!!!
نگاه تند ونافذ سراج به سمتش چرخید وزیدان اندیشید درست همین نگاه بود اما از نوع زنانه اش !!
romangram.com | @romangram_com