#ضربه_نهایی_پارت_175
با خشم چشمانش را بست ونفهمید چه زبانی خواب او را ربود ..
هنگامیکه بیدار شد نمی دانست چه زمانی از روز است اما اسمان کاملا روشن شده بود ....
لحظاتی طول کشید تا ذهن به خواب رفته اش بیدار شود واو با یاداوری اتفاق های دیشب نفسش عمیق شد وضربان قلبش بالا رفت .
نگاه محتاطش آرام به سمت پایین چرخید وچون هیچ دستی را دورش حلقه ندید نفس عمیقی کشید .
لحظه ای وجودش مملو از خوشحالی شد .
کمی تکانی به خود داد که صدای آخ ناگهانیش سکوت اتاق را در هم شکاند
عضله های خشک شده ی بدنش درد گرفتند
کلافه وباهر سختی بود برگشت وچون هورا ندید کمی دست وپاهایش را روی تخت تکان داد وبه اطراف بادقت بیشتری نگاه کرد.
این اتاق هممانند اتاق او ساده بود ..
ازروی تخت بلند شد وبه سمت در اتاق رفت واز اتاق خارج شد ومستقیم به سمت پذیرایی حرکت کرد
باید ابتدا فکری به حال تن برهنه اش می کرد .
هوا شرجی بود و این هوای گرم وشرجی سراج را به شدت کلافه کرده بود ..
سیگاری را که روشن کرده بود بدون اینکه دمی از آن بگیرد از ماشین بیرون انداخت وکاغذ ادرس را روی صندلی بغل گذاشت
ومستقیم به سمت محل نگه داری دختر ها رفت .
باید ابتدا تکلیف آن ها را مشخص می کرد ..
وارد کوچه ی تنگی شد و جلوی درب اهنی بزرگی ماشین را نگه داشت وبوقی زد .
کمتر از چند ثانیه در توسط مردی باز شد واو بدون اینکه حرفی بزند ویا حتی شیشه ی ماشین را پایین بدهد ماشین را مستقیم به داخل
برد وجلوی ساختمان سفید رنگی نگه داشت واز ماشین پیاده شد .
دومرد قوی هیکل با رنگ پوستی تیره با قدم هایی بلند خود را به سراج رساندند وگفتند
romangram.com | @romangram_com