#ضربه_نهایی_پارت_174
_کم کم داشتم نگرانت می شدم !!
اگرکمی دیر یه تکونی به خودت می دادی فکر می کردم ...
لحظه ای سکوت کرد سپس خنده ای در گلو کرد وادامه داد
_اماظاهرا زنده ای !!
چشم های خسته ی سرمه گرد شد
با خشم گوشه ی لبانش را گاز گرفت تا حرفی به اونزند .
پوست بدنش مور مور شده بود خود را کمی عقب کشید که مجدادا صدای هشدار گونه ی اورا جایی نزدیک به گوشش شنید
با حرکت بعدی دستم یا بالاتر میره یا پایین تر پس آروم بگیرو بخواب دختر !!
نگاه سرمه ناخواسته روی دست او که درست روی نافش قرار داشت چرخید ولحظه ای گونه اش از تصور عملی شدن تهدید او از شرم
وخشم گلگون شد و دیگر نتوانست زبان خود را کنترل کند وبا خشم غرید
_بعدش باید به فکر اون دستی باشی که اگر هرز بره من قطعش می کنم !!!
صدای خنده ی مجددش را از پشت سرش شنید وبا حرص نفسش را با شدت مهار کرد
_من عادت دارم همیشه خیلی بعد به بعدش فکر کنم !!
سرمه با حرص گقت
_تو!!
پیشانی اورا روی گودی گردنش احساس کرد وصدای بمش مجدادا در گوشش نشست
_هیس بخواب دزد کوچولو !!!
سرمه برای اولین بار تا آن حد احساس حقارت وناتوانی می کرد.
او در آن و قت شب نیمه برهنه در آغوش مردی خوابیده بود وبدتر آن که حتی نمی توانست حرفی بزند ..
romangram.com | @romangram_com