#ضربه_نهایی_پارت_171

- اهان از اون لحاظ
سپس مجدادا غلتی زد وسرمه رویش قرار گرفت وموهای نیمه مهارش در صورت وپخشی از سینه ش پخش گردید.
با سرانگشت موهای او را از صورتش کنار زدو لبخندی محو به رنگ صورت او که مانند شبح سفید شده بود زد وباشیطنت گفت
- خوب دزد کوچولو الان جات بهتر شد ؟!
از ان همه نزدیکی وان فاصله ی کم لحظه ای نفس تو سینه ی سرمه حبس گردید .
نیم نگاهی به سینه اش که تازه دران لحظه متوجه شده بود برهنه است انداخت که دقیقا مماس سینه ی برهنه ی ان مرد که چشمانش
برق عجیبی داشت بود.
حالا در ان اتاق نیمه تاریک ترس در تک تک سلول های بدنش رخنه کرده بود .
تقلایی کرد وبیشتر دراغوش مرد فرورفت ..
حالا کاملا دراغوش او قرار داشت وفاصله میان صورت ان ها کمتر از یک وجب بود!
نگاهش را در نگاه او قفل کرد وپریشان لب زد
- تو ..تو..خواب بودی..ولم ..ولم کن برم تا بخوابی
بدن یخ زده اش به سرعت داشت حرارت بدن داغ او را می گرفت وگرم میشد
نگاه سراج از روی گردن کشیده وسفید اوواز ترقوه اش به سرسینه های سفید ش چرخید وبا بدجنسی لب زد

- درسته خواب بودم اما یه دزد کوچولو بیدارم کرد !!
- سرمه اب دهانش را قورت اد وسراج طره ای از موهای اورا به دست گرفت وارام گفت
- حالا جریمه ش اینه که خودش من رو بخوابونه!!
همه چی از نظر سراج یک بازی سرگرم کننده بود واو وقتی ترس نشسته در ان نگاه گستاخ را می دید لذت می برد
وبرعکس او سرمه بود که گیج و وحشت زده وبی حرکت به او خیره شده بود ..

romangram.com | @romangram_com