#ضربه_نهایی_پارت_170
شد.قلبش مانند گنجشکی ماردیده درسینه می تپید.
قبل از اینکه بخواهد دستش را ازاد کند محکم دستش کشیده شد وهمراه با فریاد خفه ای که کشید روی او افتاد وسرش روی سینه ی
برهنه او قرار گرفت .
همه چی چنان سریع اتفاق افتاد که برای لحظاتی گیج شد وبه همان شکل ماند
صدای بم و خواب الود اودرگوشش پیچید و باعث شد خون تو رگانش یخ بزند
- اووم این وقت شب یه دختر بالا سرت چیکار می تونه داشته باشه هوم؟
همراه با گفتن این حرف غلتی زد وسرمه زیرش قرار گرفت..
می توانست برای اولین بار وحشت را در نی نی ان چشم های درشت شده ببیند ولبخندی که می رفت تا در لبانش شکل بگیرد را به
سختی مهار کرد.
چهره اش جدی تر وسخت تر از هرزمانی شده بود.
سرمه خواست تکانی به خود بدهد اما زیر سنگینی وزن او تقریبا کار غیرممکنی بود .
از گوشه ی چشم به بازوی های برجسته ی او که در هردو طرف سرش با فاصله ی اندکی روی متکا تکیه داده شده بود نگاهی انداخت.
درحالیکه نفسش به شمارش افتاده بود با صدایی که گویی از ته چاه درمیامد گفت
- از روم بلند شو لعنتی!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت وریشخندی زد وگفت
- من که جام خوبه !!!
سرمه با خشم غرید
- لعنت به تو من جام خوب نیست!!
سراج خنده ای درگلو کرد وگفت
romangram.com | @romangram_com