#ضربه_نهایی_پارت_169

زود نگاهش را از او دزدید حتی می ترسید سنگینی نگاهش او را بیدار کند!!!
روی همان نوک پا به سمت پاتختی رفت وبا احتیاط ودر ان نور کم ان را گشت .کلافه کنار تخت ایستاد ونگاهش را برای اخرین بار دراتاق
چرخاند.
تقریبا کل اتاق را گشته بود وچیزی پیدا نکرده بود .حتی گوشی لعنتی اش هم این بار خاموش بود .
بار دیگر به او نگاه کرد واین بار شلوار تنش توجهش را جلب کرد .
او باشلوار خوابیده بود
شاید کلید را در شلوارش گذاشته بود .
لعنتی زیر لب گفت .
حالا باید چه می کرد .یاباید قید کلید را می زد یا باید تمام شهامتش را یک جا جمع می کرد وریسک می کرد.
نگاه هراسانش به سمت او صورت او چرخید.

حتی در خواب هم ابروهایش بهم گره خورده بود واخم کرده بود.زبانش راروی لب های خشک شده اش کشید وبه تخت نزدیک تر شد .
شاید بخاطر فضای نیمه تاریک اتاق بود که تا ان حد ترسیده بود .
زیر لب تمام دعا هایی که بلد بود را خواند وروی او خم شد وارام دست لرزانش را به سمت جیب او برد .
کل وجودش از وحشت نبض گرفته بود.
بی صدا اب دهنش را قورت داد ودوتا از سرانگشت هایش را داخل جیب او کرد .سریع نگاهش به سمت صورت او چرخید وچون هیچ
عکس العملی را درصورت اوندید با جرات بیشتری انگشتش را به داخل جیب فروکرد وبا برخورد انگشتش با چیزی اهنی زود لبانش را گاز
گرفت تا ازخوشحالی فریاد نکشد .
ان را میان انگشتانش گرفت ودرست قبل از اینکه دستش را بیرون بکشد دستی دور دستش مشت شد ..
درست قبل از اینکه دستش را بیرون بکشد دستی دور دستش مشت شد ..بند دلش پاره شد واز شدت استرس دردی درسینه ش جمع

romangram.com | @romangram_com