#ضربه_نهایی_پارت_168
کلافه به سمت اشپزخانه که سمت راست ان پذیرایی کوچک بود رفت .ابتدا گل تو گلدان روی کانتر را بیرون کشید وداخل ان را دید
سپس وارد اشپزخانه ی نقلی اما زیبا وتمیز شد وناخواسته نگاهش به سمت یخچال کشیده شد ودستش روی شکمش که به صدا افتاده
بود قرار گرفت .
صدای مرد در گوشش اکو شد.به اوگفته بود می تواند غذا بخورد .. واو شدیدا به ان احتیاج داشت تا قوای از دست رفته اش را به دست
اورد. پاهایش بی اراده او را به سمت یخچال کشاند .
باتردید در یخچال راباز کرد ونگاهش داخل یخچال تقریبا پر چرخید . تردید را کنار گذاشت ودست دراز کرد پاکت اب پرتقال را به
همراه کیکی برداشت و پشت میز نشت ومشغول خوردن شد .
می توانست حدس بزند مرد دراتاقی که درمقابل اتاقش بود خوابیده ست واگر کلید دراشپزخانه هم نبود بی شک دراتاق او قرار داشت.
با این فکر لیوان اب پرتقالش را تا انتها سرکشید ولیوان را داخل سینک قرار داد وبه سمت اتاق او پاتند کرد .
پشت در اتاق بسته ی او ایستاد .
دست یخ زده ش روی دستگیره ی در قرار گرفت وان رابه سمت پایین کشید ودر بی صدا روی پاشنه چرخید وباز شد .
لبخندی زود گذر روی لبانش نقش بست ودر دل خدارا شکر گفت .
پشت در نفس عمیقی کشید تا استرس را از خود دور کند .
سپس با قدم هایی لرزان وارد اتاق تقریبا نیمه تاریک شد.
ابتدا لحظاتی در جای خود ایستاد تا نگاهش به تاریکی عادت کند .
نگاهش به سمت تختی که گوشه ی اتاق قرار داشت چرخید وسراج را دید که طاق باز روی تخت دراز کشیده وخوابیده بود.
ترس استرس وهیجان سه احساسی بود که دران لحظه دراو شکل گرفته بود
روی نوک پا وارام به سمت تخت رفت.حتی نفس کشیدن راهم فراموش کرده بود.
وقتی کنار تخت رسید لحظه ای نگاهش روی بلاتنه ی ورزیده وعظلانی او چرخید .
romangram.com | @romangram_com