#ضربه_نهایی_پارت_167
تکانی به خود داد وعلی رقم درد شدیدی که در بدنش پیچید ازروی تخت پایین رفت. لحظه ای سرش گیج رفت دسته ی تخت را گرفت
وبه ان تکیه زد .
سپس اب را باز کرد وبا عطش فراوانی که داشت لاجرعه تا ته بطری را سرکشید سپس با کمک دیوار به سمت در رفت .
ان را باز کرد و وارد رواهروی کوچکی شد .با قدم هایی ارام وبا کمک دیوار به سمت انتهای راهرو رفت .
با قدم هایی ارام وبا کمک دیوار به سمت انتهای راهرو رفت .
وارد پذیرایی شد ونگاه هراسانش اطراف را درنور دید.
پنجه هایش را درهم قفل کرد و تکیه ش را ازدیوار
گرفت و با قدم هایی ارام به سمت تنها دری که در انتهای سالن وجود داشت رفت.
به در که رسید نفس مضطربش را بیرون فرستاد ودست عرق کرده ش روی دستگیره در نشست ان را پایین داد
پوزخندی صدا دار زد.
همان طور که حدس زده بود درقفل بود .کلافه دستی روی موهای پریشانش کشید وباز نگاهش را دراطراف چرخاند . همه جا غرق در
سکوت بود.
لحظه ای چشمانش را بست تا ارامش خودش را حفظ کند. نباید خود را می باخت . برد وباخت این بازی خیلی برای او مهم بود . بردش
به معنی رهایی وازادی بود وباختش به قیمت از دست دادن زندگی ش بود.
با این فکر سریع چشمانش را باز کرد
باید کلید دررا پیدا می کرد حتی اگر در کویت هم بود باید خود را به سفارت ایران می رساند .
خم شد وپادری در را کنار زد به امید اینکه شاید کلید را اجا گذاشته باشد ..باید بدون فوت وقت کل خانه را می گشت و با این فکر از
پذیرایی شروع کرد وتمام ان را بادقت گشت اما اثری از کلید نبود.
نباید به این زودی نا امید می شد وشکست را می پذیرفت
romangram.com | @romangram_com