#ضربه_نهایی_پارت_166

کلاه نگاهش را از نگاه ترسیده ی او جدا کرد و با پوزخند گفت
-شاید بهتر بود می گذاشتم دست وپات بسته می موند !!
نگاه سرمه به سمت مچ دست وپاهایش چرخید .
بندها باز شده بودند .مچ دست هایش را تکانی داد وازدرد پیچیده درمچ دستش گوشه ی لبش را گزید
بطری ابی به سمتش گرفته شدو همزمان صدای خسته اش را شنید
- تو یخچال واسه خوردن یه چیزایی پیدا میشه ..خواسی چیزی ردیف کن بخور .
جمله اش که تمام شد بدون اینکه به او نگاه کند به سمت در اتاق رفت واز اتاق خارج شد.
حالا دیگر گیجی کاملا از سر سرمه پریده بود ..
نگاه بهت زده اش بلافاصله در اطراف چرخید
او در ماشین نبود ودر اتاقی نه چندان بزرگ بود.
نگاه وحشت زده اش بار دیگر اطراف را کاوید .
سوالی در ذهنش شکل گرفت
او چگونه به این اتاق امده بود که خودش هم متوجه نشده بود
با جرقه ای که درسرش زده شد
قلبش لحظه ای از تپیدن باز ماند .
کلمه ی کویت چندین بار در ذهنش اکوشد
سوالی در ذهنش با سرعت شکل گرفت
ایا امکان داشت ازایران خارج شده باشند .تک تک سلول های بدنش با این فکر به لرزش درامد .
لحظه ای ذهنش بدترین تصویری را که از سرنوشت دخترهای صادر شده به کشور های عربی را شنیده بود به نمایش گذاشت وتکانی
سخت خورد.

romangram.com | @romangram_com