#ضربه_نهایی_پارت_165

سرش را به سختی بلند کرد وسراج رادید که در سکوت مشغول رانندگی بود .
بعد از اینکه برای تنبیه دست وپاهایش را بسته بود کلمه ای هم حرف نزده بود .
گویی سنگینی نگاهش را احساس کرد که لحظه ای نگاهش را از اینه به او دوخت وپس از چند ثانیه ای ابروهایش بیشتر درهم گره
خورد
بغضش را فروخورد
سرش را به کف صندلی مجدادا تکیه داد چشمانش را بست تا شاید خوابش ببرد وکمتر ان درد وتشنگی را احساس کند.
با احساس دستی که در پاهایش تکان می خورد وحشت زده چشمانش را باز کرد وسراج را دید که رویش خم شده بود
قبلش تند می تپید با گیجی ناشی از خواب پرسید
- داری چیکار می کنی
خودش هم لحظه ای با شنیدن صدایش تا ان حد بی حال وضعیف جاخورد
سراج نیم نگاهی به رنگ پریده ی صورت او انداخت و ارام گفت
- نترس کاری باهات ندارم
سپس دست وپاهای او را باز کرد دست زیر کمرش انداخت وکمک کرد بنشیند
سرمه با ضعف تمام نیرویش را جمع کرد وخود را عقب کشید .
زبانش را روی لب های خشکیده اش کشید وغرید
- به من دست نزن
سراج لحظه ای تامل کرد سپس ابرویی بالا انداخت .قامتش را صاف کرد
نگاهی به بالاتنه ی برهنه ی او انداخت

کبودی ها وجای چنگ روی سینه ی سفید او را دید و شعله ی خشم در چشمانش شعله ور گردید

romangram.com | @romangram_com