#ضربه_نهایی_پارت_164

سراج تاک ابرویی بالا انداخت و بالحنی خونسرد وشمرده گفت
- شاید روزی احتیاج پیدا کنی پس خوب گوش کن!!
دفعه ی بعد خواستی فرار کنی تمام جوانب رو بسنج و از روی احساس وعجولانه تصمیم نگیر
لحظه ای سکوت کرد سپس با خونسردی لب زد
هرچند اگر مجدادا تونستی !!
نگاه سرمه لحظه ای کوتاه رنگ پرسش به خود گرفت
اما خیلی زود خشم جایگزینش شد وبا حرص گفت
- یکبار تونستم وباز هم شک نکن می تونم !!
سراج ارام خندید ریشخندی زد وگفت
- پس فراموش نکن که شیشه ی ماشین من وامثال من ضد گلوله ست وبه همین راحتی نمی شکنه هوم ؟ !!!
سپس اشاره ای به گوشی دستش کرد و همراه با لبخندی به چشمان گرد شده ی سرمه گفت
- در ضمن حتی با گوشی قفل شده هم میشه با فوریت ها وحتی تماس گرفت کوچولو !!!
اه از نهاد سرمه برامد ونگاهش از گوشی به سمت شیشه ی ماشین وبرعکس ان چرخید واز اشتباه وحماقت خودش که منجر به شکستش
شده بود به شدت براشفت وخشمگین شد وچیزی که او را تا مرز جنون کشاند خنده ی بلند سراج بود ...
سرمه نگاه بی روح وخسته اش را از پشت شیشه ی ماشین به بیرون دوخت .

خورشید کاملا وسط اسمان قرار گرفته بود واز تابش نور مستقیم خورشد متوجه شد ظهر شده است.
پیچ وتابی به بدن خود داد تا شاید درد عضله های خشک شده ی بدنش کاسته شود.
اما دردی که در دست وپاهای بسته شده اش پیچید باعث شد از شدت درد اخی از گلوی خشک شده ش بیرون بیاید
چند ساعت بود که ماشین دران جاده ی تقریبا خلوت بی وقفه می راند .

romangram.com | @romangram_com