#ضربه_نهایی_پارت_163
قلبش فشرده شد.
حتی تصوراین جدایی از مرگ برای او تلخ تر بود
با خشم با پشت دست قطره اشک را ازروی گونه اش زدود.
اوازادیش را باخته بود اما دلش نمی خواست بیشتر از این غرورش جریحه دار شود .نباید موجبات خنده ی ان مرد را بیشتر از این فراهم
می کرد .
دست لرزانش روی قفل در نشست و با تردید ان را باز کرد وکمتر از چند ثانیه در توسط مرد گشوده شد.
تمام سعی خود را کرده بود تا چهره اش ترسش را نشان ندهد ونمی دانست تا چه حد موفق شده است .
نگاه پراخم سراج لحظه ای روی او چرخید ومحکم گفت
- از ماشین پیاده شو !!
- سرمه مخالفتی نکرد .
سراج کمی خود را کنار کشید وسرمه
بدون اینکه او را نگاه کند از ماشین پیاده شد .
از شدت ضعفی که ناگهان درکل وجودش مستولی شده بود به در ماشین تکیه زد
سراج خم شد وگوشی را از روی داشتبورد برداشت
نگاهی به آن انداخت و پوزخندی کنج لبش شکل گرفت
با فاصله ی کمی در مقابل او ایستاد کمی به سمت او خم شد ولب زد
- می خوام یه نصیحتی کنمت
نگاه خشمگین سرمه بلافاصله به سمت او چرخید
- من احتیاجی به نصیحت تو ندارم !!!
romangram.com | @romangram_com