#ضربه_نهایی_پارت_162
سپس صدایش را شنید
-هرچی فکر داری از سرت بنداز بیرون دختر...
سرمه سعی کرد اهمیتی به هشدار او ندهد .پس ماشین را روشن کرد واینه را تنظیم کرد ..
جاده از جلو باماشین باربد بسته بود پس باید کمی دنده عقب می رفت واز کنار ماشین او عبور می کرد .
- خرجش ترکوندن لاستیکه !!!
این جمله را که شنید لحظاتی دستش روی فرمان خشک شد ونگاهش روی اسلحه ی دست او خیره ماند که لاستیک ماشین را مستقیم
هدف قرار داده بود
می دانست که او این کار را می کند .
کل وجودش دستخوش خشم شد
لعنتی زیر لب گفت وماشین را خاموش کرد
سراج مجدادا دستی روی ته ریش صورتش کشید وبا لحن صدای ارام تری ادامه داد
- افرین ..افرین
-حالا دختر خوبی باش ودر ماشین رو باز کن تا با یک گلوله شیشه رو روی صورتت خورد نکردم
بغض گلویش را به سختی بلعید .
دیگر به اخر راه رسیده بود .شاید باید برخلاف میلش تسلیم سرنوشتش می شد .
لحظه ای چشمانش را بست وناخواسته یک روز افتابی در کنار خانواده ی کوچکش در ذهنش تداعی شد وقطره اشک سرکشی روی گونه
اش سرازیر شد .
شاید باید با ان روز های خوبی که درکنار پدر وخواهرش و حتی انا ی مهربان ودوست داشتنی ش داشت برای همیشه خداحافظی می
کرد
romangram.com | @romangram_com