#ضربه_نهایی_پارت_161

سرمه پوزخندی زد و وبی اهمیت به هشدار او صندلی ماشین را کمی جلو داد واندازه اش را باتوجه به قد خودش میزان کرد
سراج با دیدن این حرکت او لحظه ای خنده اش گرفت.. بی شک این دختر یسنایی دیگر بود !!!!
نگاهش را از او گرفت
شاید باید اوهم سراجی دیگر می شد !!!
از جیب شلوار خود اسلحه اش را بیرون کشید .
جا خوردن سرمه رادید وپوزخندی زد سپس اسلحه را روی سقف ماشین گذاشت وپاکت سیگار را ازجیبش بیرون کشید
زیر سنگینی نگاه خشمگین سرمه سیگار ی اتش زد وقبل از اینکه اولین پک خود را بزند با لحنی قاطع وجدی گفت
- فقط تا این سیگار به فیلتر برسه وقت داری در رو باز کنی
در غیر این صورت خودم باز می کنم واهمیتی هم به این نمیدم که زنده ت رو از ماشین بیرون می کشم یانه !!

سپس به اسلحه اشاره ای کرد
سرمه برای اولین بار از این غول خونسرد ترسید!!
چند نفس عمیق کشید وسعی کرد فکرش را به کار بیندازد ..
اما هرچه فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید .به نظز نمی رسید راه فراری داشته باشد .
به ساعت نگاه کرد تنها یکساعت دیگر مانده بود تا هواروشن شود وترس وضعفی که داشت باعث شده بود فکرش کار نکند.
نگاه وحشت زده اش از شیشه عبور کرد وروی انگشت های سیگار به دست او قفل شد.
چیزی به ته سیگار نمانده بود .
قلبش محکم خود را به قفسه ی سینه می کوبید.
دستش ناخواسته به سمت سوییچ رفت تا ماشین را روشن کند . از گوشه ی چشم دید که او سیگارش را زمین انداخت وبا ته پا ان را
خاموش کرد ..

romangram.com | @romangram_com