#ضربه_نهایی_پارت_160

نگاهش را قفل نگاه خونی او کرد ولب زد
- خیلی دوست دارم ببینم تو مخیلت چی می گذره
- دوست داشتم انقدری زمان داشتم نا صبر کنم ببینم می تونی این بازی رو به نفع خودت تغییر بدی یا نه
- اما افسوس.....
سپس سری تکان داد
سرش را کمی به شیشه نزدیک تر کرد و با لحنی قاطع وشمرده گفت

- زمان کافی نداریم پس دخترعاقلی باش
- واین رو تو سرت فرو کن که دور زدن وفرار کردن از دست سراج فکری باطل وغیر ممکنه
سرمه با حرص پشت چشمی نازک کرد وباتمسخر گفت
-فعلا که غیرممکن رو ممکن کردم
سراج ابرویی بالا انداخت
عجبی گفت
لبخندی زد و صورتش را نمایشی خاراند .
صدای زبری ته ریشش در ان سکوت شب به گوش سرمه رسید.
فاصله ی بین ابروهایش کم ترشد .اخمی کرد وبا تندی گفت
- من در رو باز نمی کنم ..
سراج سری تکان داد
لبخندی زد وخونسردگفت
- چرا باز می کنی ..تو خودت در رو باز می کنی !!!

romangram.com | @romangram_com