#ضربه_نهایی_پارت_159
احساس حقارت مانند چاقویی تیز قلبش را هدف قرار داده بود
با سوزش قلبش چشمانش را باز کرد .
دستان یخ زده اش مشت شد
انحنای بالا رفته ی لب سراج عزمش را جزم کرد تا تمام تلاشش را برای رهایی کند
نباید با همین سرعت تسلیم میشد ..باز ی که راه انداخته بود هنوز تمام نشده بود ومی توانست به نفع او تمام شود
فقط کافی بود زمان بخرد تا اسمان کاملا روشن شود ..
کمی ان سمت تر جاده ی اصلی بود واو این را ازنور های گذرایی که با سرعت ان قسمت را روشن می کردند مانند شهابی زودگذر
وبعد ناپدید می شدند فهمیده بود .
به اسمان پرستاره چشم دوخت ..فقط کافی بود این ظلمات شب جای خود را به روشنایی روز دهد واو حداقل بتواند اطراف خود را ببیند
تا بتواند نقشه ای بکشد
نگاه پر نفرتش را به سراج دوخت که دست به سینه اورا تماشا می کرد
اندکی سر شیشه ماشین را پایین فرستاد
با غیض ولحنی پر نفرت گفت
- من در رو باز نمی کنم بهتره وقتت رو اینجا تلف نکنی وگورت رو از اینجا گم کنی
سراج تاک ابرویی بالا انداخت
خوب می دانست این دختر به همین راحتی تسلیم نمی شود
او را دراین مدت اندک خوب شناخته بود
بازی داشت سرگرم کننده می شد
لبخندی روی لب نشاند ودستش را روی سقف ماشین گذاشت
romangram.com | @romangram_com