#ضربه_نهایی_پارت_158
باضربه ی محکمی که به شیشه خورد وحشت زده از جای خود پرید وفریاد بلندی کشید ..برای لحظه ای نفس کشیدن را هم فراموش
کرده بود..
ضربه نه چندان ارام دیگری به پنجره خورد ..اما او می ترسید گردنش را برگرداند ..از چیزی که قرار بود در ان جاده ی بیابونی ترسناک
ببیند وحشت داشت ...
دوست داشت مانند بچه ها صورتش را بپوشاند وباصدای بلند بر بی پناهی خودش ضجه بزند
گوشه ی لبانش را محکم گاز گرفت وبی اهمیت به سوزش لبانش ومزه ی خون پیچیده در دهانش
نگاه ترسیده اش را به سختی به سمت پنجره چرخاند وچون قیافه ی خونسرد سراج را دید ابتدا شوکه شد
سپس تکیه اش را به صندلی داد ونفس ترسیده اش را باشدت به بیرون مهار کرد
در ان بیابونی که او تصور دیدن مردی اره به دست یا اجنه را داشت دیدن سراج واقعا برای لحظه ای ارامش کرد.
از ذهنش گذشت که ماشین سراج چگونه از جلوی او سر دراورده بود ..درحالیکه او همش پشت ماشین را می پایید
اما دیگر چه اهمیتی داشت ..با ضربه ی دیگری که به شیشه خورد تازه به عمق وخیم ماجرا پی برد .
صدای محکم و پر از تحقیرش از شیشه عبور کرد وبه گوشش رسید وترس ونفرتش را بیشتر کرد
- دیدی انتهای مسیرت به من می خوره دختر!!
ناک اوت !!
بازی که راه انداختی از قبل بازنده ش مشخص بود
در روباز کن !!
لحن صدایش در حین ارامی زیادی تهدید امیز ومحکم بود
در خود جمع شد وبه سختی پلک روی هم فشرد تا مانع از ریزش اشک جمع شده در چشمانش شود
کلمه ی ناک اوت مانند سوهانی در ذهنش کشیده می شد
romangram.com | @romangram_com