#ضربه_نهایی_پارت_157
خشمگین وبی ارده چندین بار اعداد مختلف را وارد کرد اما بی فایده بود
با حرص گوشی را روی داشتبورد انداخت ونگاهش را به روبه رودید وبادیدن نورهای ضعیفی از دور خوشحال شد .
ظاهرا داشت به جاده ی اصلی ویا یک روستا می رسید
.
ظاهرا داشت به جاده ی اصلی ویا یک روستا می رسید
هیجان زده فریادی کشید واز اینه به عقب نگاهی انداخت .....
هنوز خبری از ماشین وسراج نبود وفقط کافی بود تا او به جاده ی اصلی برسد ..
پاهایش را روی گاز فشار داد وهنوز دقیقه ای نگذشته بود که احساس کرد ماشینی از جلو ومستقیم به سمت او میاید
نور مستقیم ماشین روی چشمانش افتاده بود وان را می زد
خشمگین فریاد کشید
- لعنتی ..لعنتی
چشمانش را چندین بار بازو بسته کرد .
ماشین همچنان با سرعت ومستقیم به سمت او میامد به نزدیک اوکه رسید
وحشت زده پاهایش را روی ترمز گذاشت وهم زما ن با بلند شدن صدای بد کشیده شدن لاستیک روی خورده سنگ ها صدای فریاد
او هم سکوت شب را شکاند.
نفسش به شمارش درامده بود وقلبش چنان محکم خود را به قفسه ی سینه اش می کوباند که هر ان امکان می داد از قفسه ی سینه اش
به بیرون دراید .
نور قوی چراغ ماشین جلویی همچنان روی صورتش افتاده بود وباعث میشد چیزی نبیند ..
سرش را جلو برد تا شاید بتواند چیزی را تشخیص دهد اما بی فایده بود ..ترس حالا با تمام قدرتش برتک تک سلول های بدنش رخنه
کرده بود ..بدنش یخ زده بود .
romangram.com | @romangram_com