#ضربه_نهایی_پارت_156
از اینه به عقب نگاهی انداخت وچون ماشینی را ندید شهامت یافت وتوانست قدرت کلام خود را به دست بیاورد
-برو به جهنم!!
صدای تک خنده ی سراج لحظه ای درکابین ماشین پیچید
-تازگی از جهنم اومدم !!! برگشتم تا تو رو هم همراهم خودم ببرم تا سرگرم بشم!!!
سرمه خشمگین از لحن خونسرد پر از ریشخند او مشتی روی فرمان کوبید وفریاد کشید
- لعنت به تو..لعنت به توی عوضی
نفس کم اورد وسکوت کرد
لحظه ای جز صدای نفس زدن های خودش صدایی سکوت ماشین را نشکاند
سپس مجدادا صدای سراج در کابین پیپید
- می دونی ته این جاده به کجا می خوره ؟
سرمه حرفی نزد وبا کتفش اشک های جاری شده از گونه اش را پاک کرد
- ته این جاده به من می خوره ...از این به بعد تمام مسیرهای تو به من ختم میشه!!
پس دختر عاقلی باش وفکر فرار رو از سرت بیرون کن !!
بهار بی اهمیت به اولتیماتوم او گوشی را قطع کرد .
از سرعت اتومبیل کم کرد وسریع شماره ی طاها را درذهنش بالا وپایین کرد تا با اوتماس بگیرد
مهم نبود که الان نیمه ی شب بود
وامکان داشت او خواب باشد .الان فقط جان او وخانواده اش مهم بود
سریع به صفحه ی اصلی رفت ولیست تماس را گشود وچون کد رمز را دید اه از نهادش درامد...
مختصر امید نجات هم ازبین رفت
romangram.com | @romangram_com