#ضربه_نهایی_پارت_155

کل بدنش را گویی زیر اب یخ گرفته بودند که اینگونه می لرزید .
بعد از لحظاتی در ان روشنایی کم که از چراغ ماشین او بود سراج را دید که برگشت وبه سمت ماشین حرکت کرد
دیدن این تصویر کافی بود تا سرمه هینی بکشد وپاهایش بیشتر روی پدال گاز فشرده شود
ترس در تک تک سلول های بدنش رخنه کرده بود.
نور ماشین که اطراف را روشن می کرد باعث شده بود وحشتش چندین برابر شود ..همه چیز به طرز عجیبی دران تاریکی وظلمت
وحشتناک بود .
سایه های درختان مانند مارهای خشمگینی بودند که به سمت او می جهیدند ومی خزیدند.
سرمه گوشه ی لبانش را به زیر دندان کشید وسعی کرد به ترس افتاده درجانش بال وپر ندهد تا قبض روح نشود
.ماشین در جاده ی خاکی وفرعی بالا وپایین می شد واو دقیقا نمی دانست ایا مسیر را درست می رود یانه !!!
لحظه ای نوری در صندلی کنار توجهش را جلب کرد.سرش چنان با سرعت برگشت که قلنج گردنش شکست ودرد بدی در گردنش
پیچید.

با دیدن گوشی که زنگ می خورد لحظه ای ماتش برد.اما این حالت بهت وتعجب خیلی زود جای خود را به خوشحالی داد.حالا با این
گوشی می توانست با طاها صحبت کند وهمه چیز را به او بگوید
با این فکر در حین رانندگی دستش را دراز کرد وگوشی را برداشت
بادیدن اسم باربد هیجان والتهاب درون سرمه افزایش پیدا کرد
با تردید دکمه ی سبز رنگ را لمس کرد و ان را روی پخش گذاشت وبلافاصله صدای بم ومردانه ای درکابین ماشین پیچید
- دختر خوبی باش وماشین رو بزن کنار!!
لحن صدایش درحین خونسردی هشدارگونه بود
سرمه اب دهانش را پر صدا قورت داد

romangram.com | @romangram_com