#ضربه_نهایی_پارت_154
نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت .
حالا دیگر باربد هم به خود امده بود وهردو باهم درگیر شده بودند .
هرچند که جثه واندام سراج دوبرابر باربد بود اما سرمه فریادی خفه کشید وقفل در ها را زد .
لحظه ای چشمش روی کلید ماشین افتاد وفکری برق اسا از ذهنش گذشت .مردد نگاهش چندین باربین ان دو مرد که سخت درگلاویز
بودند وکلید چرخید وجمله ی باربد درذهنش پخش شد ..
قرار بود او را به عرب های کویت بدهند واو خوب می دانست که همیشه به اندازه ی امروز خوش شانس نخواهد بود .
پس باید عقلش را به کار می انداخت وتصمیم درستی می گرفت .
چشمانش را بست وچندین بار نام خدا را زیر لب تکرار کرد .
می دانست این فرصت می تواند اخرین فرصتش باشد ..در نهایت تصمیمش را گرفت .
بلافاصله خود را به سمت پشت فرمان کشید وسعی کرد به اخرین تهدید یاشار فکر نکند وترس را به دلش راه ندهد.
کافی بود خود را به جایی می رساند تا بتواند باپلیس تماس بگیرد ..خودش بود کافی بود با طاها تماس بگیرد و از خطری که خانواده اش
را تهدید می کند به او بگوید .
با این فکر گویی نیرو گرفت نگاهش را به سراج دوخت که پاهایش را روی گردن باربد گذاشته بود ومی فشرد .ظاهرا درگیری با
پیروزی باربد به اتمام رسیده بود واو دیگر فرصتی نداشت .
دستانش می لرزید وکار را برایش سخت تر کرده بود.بلافاصله ماشین را روشن کرد.
نگاه سراج که به سمت ماشین چرخید قلبش به دیوانه وار خودش را قفسه ی سینه اش کوباند.
نگاه ترسیده اش را از او که با قدم هایی بلند به سمت او میامد جدا کرد
پاهایش را روی گاز گذاشت وماشین را به حرکت انداخت
سراج ایستاد وسنگینی نگاهش از شیشه های ماشین عبور کرد ومانند پتکی محکم برسرش کوبانده شد
romangram.com | @romangram_com