#ضربه_نهایی_پارت_150
از سرشب زیبایی دخترک هوش را از سرش برده بود وحالا که در ان بیابانی تنها بودند چرا باید ان فرصت را از دست می داد ..
به خصوص که حس ششمش گفته بود که این دختر برای سراج مهم وخاص ست ...
وهرچیزی که برای سراج مهم بود باید نابود می شد وچه اهمیتی داشت دستور مستقیم یاشار که گفته بود از دخترک به خوبی محافظت
کند ...
الان هیچی برایش اهمیت نداشت جز سیراب شدن از ان حس شهوت وانتقامی که بهش دست داده بود .
شاید اگر سرشب طلا باهاش راه امده بود الان تا این حد حالش خراب نبود.
درحین باز کردن کمربندش با لحنی تهدید امیز خطاب به سرمه که کاملا خود را به شیشه ی ماشین چسبانده بود گفت
- دختر خوبی باشی ..نمی ذارم زیاد درد بکشی
چراغ بالای سرش را روشن کرد تا در روشنایی از شکارش لذت ببرد
به سمت او کاملا خم شد
سرمه وحشتزده لب زد
- به من دست نزن ..از من فاصله بگیر
همزمان با گفتن این جمله با کف دودست محکم برسینه ی باربد کوبید وفریادگونه گفت
-عوضی اشغال برو عقب ..
سیلی که درگوشش نشست چنان ناگهانی بود که سرش عقب رفت ومحکم با شیشه اصابت کرد وسوزش وحشتناکی درسر وصورتش
پیچید .
اب دهانش را که مزه ی خون گرفته بود به سختی پایین فرستاد .
الان فرصتی برای عجز وناله ودرد نبود .
الان باید از خودش به هرقیمتی که شده است دفاع کند.
romangram.com | @romangram_com