#ضربه_نهایی_پارت_149
ابتدا لحظه ای گیج وگنگ به اطراف چشم دوخت همه جا تاریک بود .باحس پیشروی دست نگاهش به سرعت به سمت پاهیش چرخید
وبادیدن دست مردانه ای روی پاهایش هینی کشید وخود را به سمت عقب کشید.
حالا دیگر نگاهش ان حالت گیج را نداشت.
لبخند پهن وخبیثانه ی باربد او را متوجه موقعبت کنونی اش کرد
-بیداری شدی هانی
سرمه سعی کرد ذهنش را متمرکز کند.
لحن صدایش مشمئز کننده بود و باعث مور مورشدن بدنش شد
با خشم دست او را از روی پاهایش برداشت وانداخت
سعی داشت ترسش را بروز ندهد
با خشم غرید
- با چه جراتی بهم دست زدی!!!
- باربد خنده ای مستانه کرد ودستانش را چند ین بار روی فرمان کوبید
خنده اش که متوقف شد کامل به سمت او چرخید ..
با ته مانده ی خنده در صدایش گفت
- اووو ف دست زدن به تو که جرات نمی خواد هانی
سرمه سریع بار دیگر اطراف را بانگاه وحشت زده اش بررسی کرد
دیگر درجاده ی اصلی نبودند وهیچ خبری از ماشین ها ی دیگر نبود.
گویی در اسمان قیر ریخته بودند که تا این حد تاریک بود ودر ان نور کم ماه هیچی دیده نبود.
صدای نفس های سرمه در کابین ماشین پیچیده بود و لب های لرزانش در زیر نور کم ماه عجیب حس شهوت را در او بیدار کرده بود
romangram.com | @romangram_com