#ضربه_نهایی_پارت_148
- افرین دختر خوب
صدای طلا را شنید که با تمسخر گفت
- اگر همیشه انقدر مطیع و سربه زیر باشه قابل تحمل تر میشه
سرمه حتی به جانب طلا نگاهی هم ننداخت ویاشار چشم غره ای به طلا رفت
طلا بی اهمیت به چشم غره ی یاشار شانه ای بالا انداخت
یاشار ارنج خود را به میز تکیه داد و سعی کرد ارامش خود را در مقابل این جفت چشم اشنا حفظ کند
- امشب باید برای یک سفر خودت رو اماده کنی
دلم می خواد مثل این چند روز اخیر دختر خوب وارومی باشی تا خانواده ات در کمال ارامش زندگی کنند
لحظه ای سکوت کرد تا تاثیرات حرفش را درچهره ی ناخوانای سرمه ببیند سپس با لحن کشداری ادامه داد
- تو دختر عاقلی هستی ..انقدر عاقل که شک ندارم متوجه منظور من شدی
کلمه ی سفر چندین مرتبه در ذهن سرمه تکرار شد وبا هر تکرار لرز بدی در بدنش نشست هرچند که ظاهر سردش چیزی از وحشتش
را بروز نداد با صدایی که سعی می کرد نلرزد ومحکم باشد گفت
- تنها چیزی که نمی دونم اینه که شما از جون من وخانواده ی من چی می خواهید !!!
یاشار تکیه اش را از میز گرفت وبه صندلی تکیه زد
خود او هم علت این را نمی دانست ..نمی دانست چرا باید پای این دختر را به این انتقام وبازی باز کند
چرا دوست داشت این دختر را درکنار خود داشته باشد ....چرا باید او را به کویت کشوری که یسنا دران بزرگ شده بود بفرستد
نگاه منتظر سرمه را که دید ابروهایش را درهم گره زد و به تندی وبی توجه به پرسش اوگفت
- حرفای من رو فراموش نکن اگر بخوای دردسر درست کنی خانوادی دوست داشتنیت رو از دست می دی!!
سرمه با احساس دستی که روی ران پاهایش قرار گرفت بلافاصله چشمانش را باز کرد
romangram.com | @romangram_com