#ضربه_نهایی_پارت_147
نگاه خسته اش را از جاده گرفت
سرش را به شیشه تکیه داد و بی اهمیت به صدای بلند اهنگ شادی که پخش می شد وشیشه های ماشین را هم می لرزاند چشمانش را که
به لنز حساسیت داشت و می سوخت بست
دلش می خواست در بی خبری مسیر نامعلوم را طی کند..
نگاه فاتح طلا پشت پلک های بسته اش نقش بست وتا عمق وجودش را سوزاند ..
بغض سیبک گلویش را لرزاند گوشه ی لبانش را به زیر دندان کشید تا قطرات اشکش از گونه هایش جاری نشوند واو را رسوا کنند ...
تمام صحنه های امروز با جزییات در ذهنش مانند فیلم سینمایی به اکران درامد
نزدیکای ظهر بود که مردی ریز نقش به اتاق او امد وخیلی مودبانه گفت
- رییس گفته شما رو به اتاق کار ایشون ببرم
سرمه مخالفتی نکرد و بی حرف از پشت مرد به راه افتاد
می دانست منظور او از رییس همان مردی بود که سرش را زخمی کرده بود
لحظه ای تصویر صورتش در ذهنش نقش بست
مرد پشت در اتاقی ایستاد .ضربه ای به در زد وباصدای بیا داخلی ه امد در را باز کرد
مودبانه سری خم کرد خود را کنار کشید وسرمه با سری برافراشته وشانه هایی عقب داده داخل شد
نگاهش با سرعت اتاق را در نوردید ودر نهایت پوزخندی به نگاه خشمگین طلا زد وبه یاشار که پشت مبل راحتی خود نشسته بود خیره
شد...
برای لحظه ای از ذهنش گذشت که سراج در جمع ان ها نبود
- بگیر بشین
صدای یاشار را شنید ابروهایش را در هم گره زد وبدون هیچ مخالفتی به سمت مبل مقابل او رفت ونشست
romangram.com | @romangram_com