#ضربه_نهایی_پارت_146

درکنار همسر ودخترش وحتی شاید نوه هایش به ارامی وخوشی وقت می گذراند
حتی همسرش ماه بانو هم قربانی طمع و خودخواهی های او شده بود
نفس عمیقی کشید وچشمانش را روی تصویر دخترکش بست ....
حالا دیگر برای حسرت خوردن بسیار دیر شده بود
او همه چیز خود را باخته بود جز اسم ورسمش را ... وهرگز حاضر نبود تحت هیچ قیمتی ان را هم از دست بدهد !!!!
یاشار باتردید از کاری که می خواست انجام دهد خطاب به باربد بالحنی کاملا جدی گفت
- این دختر را صحیح وسالم به کویت می رسونی.. حواست رو کاملا جمع کن

باربد سری تکان داد ....این موقعیت خوبی بود تا جاپای خود را سفت ترکند وهمچنین با قاچاق برهای دختر اشنا شود وخودی نشان دهد
...
لبخندی زد وگفت
-خیالت راحت باشه یاشار من این ماموریت رو به نحو احسنت انجام می دم
یاشار حرفی نزد ...باربد پسر زیرک ودانایی بود و
بارها توانسته بود توانایی های خود را به او ثابت کند وحالا که سراج حاضر نبود که به این ماموریت برود باربد بهترین گزینه برای او
بود ...
نیمه های شب بود که ماشین باربد عمارت را به قصد بوشهر ترک کرد .
دختری که ارام درکنار او نشسته بود زیر ان همه گریم هیچ شباهتی باسرمه نداشت
باربد نیم نگاهی به جانب او انداخت و سرخوشانه دست خود را دراز کرد پخش را روش کرد وصدای ان را تا اخر زیاد کرد
سرمه نفس عمیقی کشید وسعی کرد خونسردی خود را حفظ کند ...نگاهش را از پشت شیشه های دودی به خط های ممتد جاده دوخت
که باپشت سرگذاشتن سرنوشت او را رقم می زد ....

romangram.com | @romangram_com