#ضربه_نهایی_پارت_145
سر خود را به دسته ی مبل تکیه زد و بی اهمیت به خشم نشسته در صدای سراج به ارامی گفت
- فقط بگو چه باید کرد .....دختر ها رو موقت در جزیره ی خارک نگه داشتند
ازطرفی جای نا امن دخترها واز طرفی دیگر معامله ای که با امیر کویت کردم وتو خودت می دونی که پای معامله با یک امیر بشینی
یعنی چی!!!
تا کمتر از چند روز دیگر شک ندارم پلیس برای بازجویی اینجا میاد هرچند که مدرک خاصی ندارند اما ظاهرا گوشواره ی زنونه ای رو تو
کامیون پیدا کردن
اوضاع بدجور بهم ریخته ومن شک ندارم تنها کسی که می تونه این اوضاع قاراش میش رو سرو سامون بده تو هستی!!!
صدای نفس های پی درپی خشمگین سراج لحظه ای بیشتر شد در نهایت صدای خونسردش درگوشش پیچید
- گندیه که خودت زدی وخودت هم می تونی جمعش کنی
به من هیچ ربطی نداره این قضیه یاشار!!!!
ازصدای بوقی که درگوشش پیچید فهمید سراج ارتباط را قطع کرده است
با خشم گوشی را روی مبل انداخت وبا هردو دست سرش را گرفت وبه مبل تکیه زد
سراج را خوب می شناخت ومی دانست وقتی حرفی بزند حتی او هم نمی تواند اورا از حرفش بازگرداند
از طرفی فقط سراج بود که می تواست او را از این مخمصه رهایی ببخشد
باید چاره ای می اندیشید تا سراج را راضی کند تا به بوشهر برود
نگاهش لحظه ای روی نگاه دخترش یسنا قفل شد
کاش زمانیکه یسنا ملتمسانه از او خواسته بود تا قید کار خلاف را بزند وبا پولی که دارد کار شرافتمندانه ای برای خود راه بی اندازد حرف
او را گوش کرده بود .
کاش اسیر وسوسه ها وزیاده خواهی هایش نشده بود تا تنها دخترش را زنده در کنارخود داشت واین سال های میانی زندگی اش را
romangram.com | @romangram_com