#ضربه_نهایی_پارت_144

باز اون دختره دردسر درست کرده ؟
نگاه یاشار لحظه ای روی قاب عکس بزرگ یسنا دوخته شد
لبخندی محو به لبخند پررنگ روی لب او زد وگفت
- نه اون دختر به طور عجیبی چند روزه ساکت وارومه
- خوبه..هرچند با شناختی که من از اون دختر دارم عجیبه!!!
یاشار ته خنده ای درگلو کرد ...برای او هم این سکوت عجیب بود
- چیشده ؟
یاشار نگاه دلتنگ وپراز حسرتش را از قاب عکس گرفت
گلویی تازه کرد وگفت
-یکی از ادمامون از بوشهرزنگ زد
-خوب؟
گفت کامیونی که داشته بار می برده کمی جلوتر از ایست بازرسی مجبور میشه باررو خالی کنه
- بار تو بوشهر؟
یاشار کلافه دستی روی صورتش کشید
می دانست سراج تا چقدر با قاچاق دختر مخالف است ..
شاید بهتر بود حرف سراج را گوش می کرد وخود را درگیر این کار نمی کرد
حالا دیگر اما برای پشیمانی دیرشده بود
- چند دختر بود که قرار بود از طریق دریا به کویت رد کنیم
صدای نفس های تند سراج راشنید وبا قدم هایی سنگین به سمت مبل رفت وجسم خسته ی خود را روی مبل انداخت
- درنهایت کار خوت رو کردی!!

romangram.com | @romangram_com