#ضربه_نهایی_پارت_143

تاک ابرویی بالا انداخت وگفت
- این همه شجاعت برای یک دختر همیشه خوب نیست
کنجکاوم بدونم کی از قالب این دختر شجاع خارج می شی
لحن صدایش ته قلب سرمه را خالی کرد
گلویش خشک شده بود
به سختی ان اندک اب جمع شده در دهانش را از گلویش پایین فرستاد و با صدایی که حتی المکان سعی داشت محکم باشد گفت
- منم کنجکاوم بدونم شما تا کی می تونید من رو تو این عمارت نگه دارید !!!
سراج ته ریشش را خاراند وصدای زبری اش را سرمه شنید
-شاید تا وقتی که اخرین نفست رو بکشی
زیادی سرد وبی روح این جمله را گفته بود
سرمه نگاهش را از بلافاصله از او دزدید تا ترس نشست ه درنگاهش را او نبیند نفس نامحسوسی کشید و بدون اینکه حرفی بزند از
کنارش رد شد واین بار سراج مانعش نشد ....
یاشارخشمگین تلفن را قطع کرد وبلافاصله شماره ی سراج را گرفت هنوز دومین بوق نخورده بود که صدای سراج درگوشش پیچید
-بله دایی
یاشار ازروی صندلی بلند شد وبه سمت پنجره رفت
نگاهی به اسمان ابی وصاف انداخت و با بی حالی گفت
-به مشکل خوردیم
صدای پوزخند سراج را از ان سوی خط شنید
- اگر به مشکل نمی خوردی که این وقت از روز یاد من نمی کردی


romangram.com | @romangram_com