#ضربه_نهایی_پارت_139

طاها به احترام او پشت میز خود قرار نگرفت ودر کنار او روی صندلی نشست ..
خوب می دانست اقای محتشم برای چه در ان وقت روز به اداره امده است واز اینکه نمی توانست مانند هرروز دیگری که گذشت جواب
قانع کننده ای به اودهد متاسف وشرمگین بود.
بعد از گذشت این همه روز وعلی رغم تمام تحقیق ها وتلاش هایی که کرده بودند هنوز نتوانسته بودند کوچکترین سرنخی پیدا کنند ..

ادم رباها هیچ ردی از خود به جای نگذاشته بودند ومانند باند دیشب ادم ربایی را بسیار تمیز انجام داده بودند وفقط طی بازجویی که از
دوستان سرمه انجام داد متوجه شد که او بارها در نزد دوستانش مدعی شده بود که احساس می کند کسی او را زیر نظر دارد وتمام
فیلم های مدار بسته ای که در این چند وقت سرمه در انجا رفت وامد داشت وبا دوستانش قرار گذاشته بود بررسی کرد اما باز هم به
نتیجه ای نرسیده بود
- هنوز هیچ خبری از دخترم نشده درسته؟
صدای لرزان ودلواپس اقای محتشم او را به خود اورد
کمی در صندلی جابه جا شد...نگاهش را از اقای محتشم گرفت و سعی کرد نگرانی خودش را به او انتقال ندهد
_متاسفانه هنوز سرنخ خاصی به دست نیاوردیم
اما این به این معنی نیست که شما امید خودتون رو ازدست بدین
دختر شما خیلی زود به خانه برمی گرده مطمئن باشین
لحن صدایش زیادی مطمئن بود هرچند که تاثیری در حال خراب اقای محتشم نداشت
اقای محتشم ریه اش را پر از هوا کرد
با ناراحتی تسبیحی که در دست داشت رافشرد و اندوهگین گفت
_بیست روز از ربوده شدن دخترم گذشته وهنوز کوچکترین خبری نشده ...
درست مثل دزدیدن سارا...چشم من و انا خشک شد به گوشی وتلفن اما دریغ از یک تماس ...

romangram.com | @romangram_com