#ضربه_نهایی_پارت_138

او با این همه نیرویی که تحت اختیار داشت وباتوجه به اماری که داشت نباید چنین شکستی می خورد

هرچند که باز جای شکرش باقی بود زیراحادثه ی دیشب می توانست خیلی بدتر از این باشد نیمی از افرادش زخمی شده بودند اما
خوشبختانه تلفات جانی نداشتند ..
باید مجدادا تماسی که با انها شده بود را چک می کرد تاشاید به نکته ی مهمی دست میافت
هرچند که در همان ابتدا متوجه شده بود که این تماس مخفی ازروی دشمنی با ان ها بوده تا ان ها را لو دهند ومسلما خود این کاره
بوده وزرنگتر از این بودند که بخواهند سرنخی از خود جا بگذراند
کلافه دستی روی موهایش کشید وبرای چندمین بار صحنه به صحنه ی اتفاق های دیشب در ذهنش تداعی شدند وبا مرور هر صحنه ای
دستنانش مشت وازاد گردید وزمانی که تصویرا خرین صحنه در پس چشمان بازش به نمایش در امد چنان مشت دستش فشرده گردید
که که صدای شکستن قلنج های مچ تا ساعدش شنیده شد..
کاش می توانست چهره ی ان شخص را ببیند ویا حداقل یکی از ان هارا دستگیر می کردند تا بازجویی شوند
باید خود با دقت تمام فیلم های مدار بسته ی دیشب را می دید تا شاید سرنخی به دست میاورد ..
نفسش را باشدت بیرون فرستادو به سمت میز حرکت کرد .
گوشی وسوییچ خود را از روی میز برداشت وبا قدم هایی بلند به سمت در رفت ان را گشود وهنوز در چارچوب در قرار نگرفته بود که
با پدر سرمه اقای محتشم سینه به سینه شد .
اقای محتشم دست اورا فشرد ورها کرد وپرسید
- ظاهرابد موقع مزاحم شدم
طاها لبخندی زد وگفت
-خیر کار خاصی نداشتم ..بفرمایین بنشینین
با دست به صندلی مقابل میز کارش اشاره کرد واقای محتشم با شانه هایی فروافتاده به سمت صندلی قدم برداشت

romangram.com | @romangram_com