#ضربه_نهایی_پارت_133

_سراج عشق قیمت نداره که اگر داشت ما بهترین معشوق های دنیا می شدیم
من اون سرگرد رو دوست دارم رفیق !!!!
ههه درست مثل تو قصه هاست
عشق خانوم دزده به اقا پلیسه !!
خشمگین اسلحه را روی صندلی کناری انداخت و مشتی محکم روی فرمان کوبید و
پاهایش را روی گاز فشرد و قبل از اینکه دستش به خون او الوده شود با سرعت از انجا دور شد و زمانی به خود آمد که در عمارت
وبالای سر سرمه که در خوابی عمیق فرورفته بود ایستاده بود

اسمان گرگ ومیش بود واومی توانست به راحتی نیم رخ رنگ پریده وپژمرده ی سرمه را در ان اندک روشنایی ببیند ..
دست خودرا جلو برد وموهای پریشان وچربش را با ملایمت کنارزد
زیر لب وناخواسته اسم یسنا را زمزمه کرد
دقایق طولانی که گذشت به سختی از کنار تخت او فاصله گرفت وکمی دور تر از او وروی تک صندلی اتاق نشست ونگاه مستقیمش را به
او دوخت که درخواب هم اخم کرده بود ...
دستانش را حایل سینه اش کرد وتکیه ی کاملش را به صندلی زد ...
عجیب بود که حتی حالت خوابیدنش هم مانند یسنا بود ..
یسنا هم مانند او عادت داشت با دهن نیمه باز وبه پهلو بخوابد ...
حرف یاشار درذهنش تکرار شد وقتی چند روز پیش برای اولین بار به خانه ی او سرزده وپریشان امده بود
- گاهی شک می کنم که یسنا مرده باشد ...
یاشار لحظه ای سکوت کرد ودستی برصورتش کشید
هیچ وقت دایی اش را بعد از مرگ دخترش تا این حد پریشان ومضطرب ندیده بود

romangram.com | @romangram_com