#ضربه_نهایی_پارت_131
با یک دست فرمان را گرفت وبا دست دیگر شروع به تیر اندازی کرد ...
صدای تیری اندازی دوجانبه سکوت شب را شکانده بود ...
فرمان را چندین بار به چپ و راست داد تا گلوله به لاستیک برخورد نکند
چون کمی فاصله افتاد فرمان را چرخاند و ماشین را به خاکی انداخت و با سرعت شروع به رانندگی کرد
حالا دیگر فقط همان یک ماشین شخصی به دنبال او بود واومی توانست بایک برنامه ی حساب شده اورا هم از دور خارج کند
هردو ماشین در دل سیاهی شب ودر آن سکوت وتاریکی وهم انگیزباسرعت زیاد در آن جاده ی خاکی می راندند ..
طاها خشمگین پاهایش را در ترمز بیشتر فشار داد دیگر به پرواز ماشین چیزی نمانده بود ..
او اولین بار بود که در ماموریت کاریش این چنین احساس سرخوردگی می کرد از اینکه نتوانسته بود با وجود لورفتن معامله ، ان ها را
دستگیر کند احساس حقارت می کرد ...
طرف معامله با کمک ماشین جلویی فرار کرده بود وخود او هم به تنهایی توانسته بود تمام ماشین های پلیس را یک به یک از راه به در
کند وحالا فقط او مانده بود که امیدوار بود بتواند قبل از رسیدن نیروی پشتیبان او را دستگیر کند ....
باغیض لعنتی گفت و دندان روی هم سایید .
دستش رااز شیشه بیرون کرد ولاستیک عقب او را نشان گرفت
اما بی شک او در کار خود یک حرفه ای بود وهمچنین یک راننده ی قهار!!!
او در یک خط مستقیم رانندگی نمی کرد وهمین باعث بود تا گلوله هایش نتوانند لاستیک ماشینش را هدف بگیرند !!!!
مشتی به فرمان کوبید و قبل از اینکه بخواهد مجدادا تیراندازی کندناگهان صدای فریاد یا خدای غیر ارادی اش در کابین ماشین پیچید !!!
ماشین جلویی دریک حرکت ناگهانی وبا فاصله ی اندکی که با ماشین اوداشت ناگهان ایستاد واین اتفاق چنان غیر قابل پیش بینی و ناگهانی
بود که اگر کمی دیرتر پا روی ترمز می گذاشت بی شک هردو ماشین برخورد سختی می کردند
وبی شک زنده نمی ماندد
romangram.com | @romangram_com