#ضربه_نهایی_پارت_130
ماشین پلیس بعدی هم به بیراهه بکشد وبا تپه برخورد کند .
از اینه نگاهی به پشت انداخت دوتای دیگر ماشین سوای ماشین هاتف از پشت باسرعت نزدیک می شدند
وماشین دومی که ماشین پلیس نبود نظرش را جلب کرد
هاتف مماس با او ماشینش را به سراج چسباند
فردی که کنارش نشسته بود بی وقفه به سمت پلیس ها تیراندازی می کرد
شیشه اش را پایین فرستاد وباصدای بلندی گفت
- سراج من گازش رو می گیرم میرم وتو سرگرمشون کن تا من دور شم
بچه هام اون پشت کمی دارن شلوغ بازی می کنند تا ماشین بیشتر نشه
سراج سری تکان داد و هاتف اسلحه کالیبر خود را داخل ماشین انداخت وگفت
- موفق باشی پسر و تا قبل از روشنایی هوا خودت رو جای امن برسون
- سراج بی هیچ حرفی شیشه را بالا داد و هاتف با سرعت از انجا دور شد
فاصله ی ماشین ها هر لحظه کمتر می شد وصدای خودت رو تسلیم کن هیچ راه فراری نداری تودر محاصره هستی را می شنید .
او این را می دانست وان هانمی دانستند که او لحظات این چنینی زیاد داشت وبسیار در این موقعیت قرار گرفته بود .
پوزخندی روی لب نشاند
گوشی زنگ خورد با دیدن شماره ی فرامرز ارتباط را برقرار کرد
- بگو فرامرز
- قربان من الان باید چیکار کنم..به سختی تونستم از دست پلیس ها در برم
سراج خشاب اسلحه اش را چک کرد وگفت
- از اینجا دور شو ..صبح می بینمت وارتباط را قطع کرد.
مجدادا شیشه را پایین داد
romangram.com | @romangram_com