#ضربه_نهایی_پارت_129

سراج لبانش به لبخندی کج شد و گفت
- خواهیم فهمید
به افرادت بگو از پشت اتیش بازی راه بندازند تا ما فرصت کنیم دور بشیم ..
هاتف بلافاصله گوشی اش را به دست گرفت ودیگر سراج منتظر نماند شیشه اش را بالا داد و ماشین را روشن کرد صدای اژیر ماشین
پلیس کاملا نزدیک شده بود وکمتر از چند ثانیه ان ها مثل مور وملخ ریختند.
سراج ریشخندی زد ولب زد
- بازی شروع شد
پخش ماشین را روشن کرد و صدای ان را زیاد کرد و ماشین را بی توجه به هشدار های پلیس به حرکت انداخت ..
باید هرچه زودتر از این بیابونی خارج می شد وماشین را به اتوبان می انداخت تا راحت تر بتواند فرار کند
ماشین هاتف با کمی فاصله از او پشتش میامد ..از اینه به عقب نگاهی انداخت ...تقریبا چهار ماشین پلیس دنبال ان ها میامدند ومی دانست
خیلی زود به تعداد ان ها اضافه می شود باید قبل از اینکه زیاد می شدند از شر ان ها راحت می شد
شیشه ی خود را پایین داد واز سرعت ماشین کم کرد .
سرش را کمی بیرون برد وگلوله ای صفیر کنان از کنارگوشش عبور کرد
سرش را کمی داخل برد واسلحه ی اماده ی شلیک را برداشت و لاستیک ماشین پلیسی را که با فاصله ی کمی از او میامد را هدف گرفت
وشلیک کرد .
با توجه به رانندگی که می کرد وسرعت بالای ماشین تیر اول به هدف نخورد .

فرمان را به سمت چپ
رفت .
مجدادا لاستیک ماشین را هدف گرفت وشلیک کرد وکمتر از چند ثانیه ماشین از مسیر منحرف شد وبه درختی برخورد کرد وباعث شد

romangram.com | @romangram_com