#ضربه_نهایی_پارت_127

سراج سری تکان داد وگفت
-احتیاجی نیست فقط خودت از پشت بیا وعقب واستا اگر احتیاجی شد خبرت می کنم
فرامرز سری تکان داد وهردو ماشین در ان شب تابستانی به سمت بیرون شهر با سرعت زیاد راندند
هنگامیکه به محل مورد نظر رسیدند .سراج ماشین را نرسیده به تپه ای خاموش کرد .
نگاهی به ساعت انداخت چیزی به قرار نمانده بود وهنوز خبری از هاتف نبود .
سیگاری اتش زد و هنوز اولین پک را نزده بود که گوشی اش زنگ خورد وبا دیدن شماره ی فرامرز ارتباط را برقرار کرد
- قربان محل قرار لو رفته وکمی ان سمت تر از شما پلیس کمین کرده
سراج کلافه سیگار را بیرون از ماشین انداخت و لعنتی زیر لب گفت
- زنگ بزن هاتف وبگو نیاد وبگو معامله فعلا کنسل شد
بلافاصله صدای مضطرب فرامرز را شنید که گفت

-قربان دیر شده وهاتف کمتر از چند دقیقه دیگر پیش شماست
نیرو صدا کنم ؟
سراج از اینه به عقب نگاه کرد وگفت
- نه وقتی نیست و نباید شلوغش کنیم
گوشی را قطع کرد وبلافاصله شماره ی هاتف را گرفت وبعد از چند بوقی که خورد ارتباط برقرار گردید.
گوشی را قطع کرد وبلافاصله شماره ی هاتف را گرفت وبعد از چند بوقی که خورد ارتباط برقرار گردید.
- سلام بر سراج خان
چطوری رفیق
سراج خم شد ودر حینی که از جاسازی که در ماشین درست کرده بود اسلحه اش را خارج می کرد گفت

romangram.com | @romangram_com