#ضربه_نهایی_پارت_121

_ههه ...باید الان بترسم ؟!
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد

دقیق نفهمید کی سراج مقابل او روی تخت قرار گرفت وبررویش خیمه زد
فقط لحظه ای به خود آمد که دست سراج روی ملحفه ای بود که با آن بالاتنه ی برهنه اش را استتار کرده بود .
حرارت نفس های داغش آن بخش از گونه اش را که با آن برخورد داشت می سوزاند ....
نفسش به شمارش در آمده بود وبرای لحظه ای زبانش بند آمده بود
دست سراج با شدت به سمت پایین کشیده شد و قسمتی ازسرشانه ی برهنه اش تا سرسینه هایش، در معرض دید قرار گرفت
سراج بی آن که نگاه از چشمان درشت شده و نگاه ترسیده اش بگیرد روی او خم شد وفاصله را به حداقل رساند
فشاری نه چندان ملایم به مچ ظریف دست او که در اسارت پنجه های مردانه اش بود وارد کرد و آرام وشمرده لب زد
_اگر دختر عاقلی باشی می ترسی !!!
مثل خیلی های دیگه که حتی باشنیدن اسم سراج خیس می کنن !!!
با اتمام جمله اش نگاهش را به او که در چارچوب آغوشش به اسارت درآمده بود دوخت و ریشخندی زد
حس حقارت ونفرت که ناگهان به سرمه دست داد مانند مذابی داغ بلافاصله در رگ هایش جاری گردید وکل وجودش را سوزاند وبه
خاکستر تبدیل کرد
سعی کرد مچ دستانش را از پنجه های قوی او رهایی سازد واورا عقب بزند اما دریغ از اینکه حتی اورا یک اینچ تکان بدهد!!!
از ناتوانی اش در مقابل این مرد ، بغض کرد واین بغض تبدیل به پنجه ای قوی شد وگلویش را محکم فشرد .
کنج لبش را گاز گرفت وچندبار پشت سر هم، پلک زد. تاشاید مانع از ریزش اشکهایش شود ودر نهایت موفق گردید .
خود را عقب کشید ومانند خود او نگاهش را مستقیم به او دوخت وبا نفرت وبا لحنی تحقیر آمیز زمزمه کرد
_ادم ترسو وحقیری مثل تو ،فقط می تونه یک زن رو به تجاوز تهدید کنه واحساس ابرقدرتی کنه!!!

romangram.com | @romangram_com