#ضربه_نهایی_پارت_119
سرمه با گیجی نگاهش را از نگاه او که بهش می خندید گرفت ومانند او در بدنش چرخاند وبا دیدن بالا تنه ی کاملا برهنه اش هینی کشید
وچنان بلند شد که درد تا مغز استخوانش را سوزاند وناخواسته فریادی کشید
سراج خود را عقب کشید وازروی تخت بلند شد .
چشم خیس از اشک اورا که دید
ترجیح داد فعلا دیگر سربه سرش نگذارد
_زخمت تازس بهش فشار نیار باز میشه ودوباره خونریزی می کنه !!
سرمه به سختی ملحفه را برداشت وبدن برهنه اش را پوشاند..
سراج خود را عقب کشید وازروی تخت بلند شد .
چشم خیس از اشک اورا که دید ترجیح داد فعلا دیگر سربه سرش نگذارد .
_زخمت تازس بهش فشار نیار باز میشه ودوباره خونریزی می کنه !!
سرمه به سختی ملحفه را برداشت وبدن برهنه اش را پوشاند ...
درست در همان لحظه تقه ای به در خورد ومتعاقب آن درگشوده شد وفرانرز داخل اتاق شد ..
سرمه بیشتر در خود جمع شد واز شدت درد لبانش راگزید
فرامرز سریع نگاه از سرمه گرفت و سلامی مودبانه کرد ومشنبی حاوی سرم را به دست سراج داد وبلافاصله اتاق را ترک کرد
_من لباس می خوام
با صدای ضعیف سرمه سرش را بلند کرد ونیم نگاهی به سمت اوانداخت وبدون حرفی به سمت کمدی که گوشه ی اتاق بود رفت .
در کمد را باز کرد واولین لباسی که دستش آمد ویک تیشرت بلند بود برداشت وبه سمت سرمه رفت ولباس را به سمتش گرفت
سرمه دستش را بلند کرد تا لباس را بگیرد ..
سراج لباس را دستش گذاشت وگفت
romangram.com | @romangram_com