#ضربه_نهایی_پارت_118

دستمالی را آغشته به بتادین کرد و آرام وبا احتیاط مشغول شستشو وضدعفونی کردن محل زخم ها گردید ..
صدای ناله ی پردرد سرمه را میشنید وسعی داشت تا قبل از اینکه کامل بهوش بیایید زخمش را پانسمان کند ..
پاسمان تقریبا تمام شده بود که سرمه سرش را تکان داد و خواست نیم خیز شود که درد وسوزشی که ناگهان در بدنش پیچید باعث
فریاد ناگهانیش گردید
وچند ثانیه بعد درست مانند ماری از درد به خود می پیچید وصدای ناله هایش در اتاق پیچید
سراج آخرین چسب را روی لبه ی باند زد و به سمت او خم شد اورا به سمت پهلو چرخاند تا فشار به کمرش نیاید ..
_سعی کن تا چند روز یا دمر بخوابی یا به پهلو تا کمتر درد بکشی وزخمات سر باز نکنه !!!!
جمله اش که تمام شد لحظه ای نگاهش روی گردن کشیده وسینه های کوچک وگرد وبرهنه ی او که آرام بالا وپایین میشد کشیده و
ثابت ماند..
_به تو ربطی نداره که من چجوری می خوابم ودرد می کشم یانه !!!

ازروم بلند شو واز جلوی چشمام دور شو !!!
صدای گرفته وخشمگین سرمه را که شنید لبخندی ناخواسته روی لب نشاند
از زبان تند وتیزش فهمید که حالش زیادی هم بد نیست
سخت بود بتواند از تصویر مقابلش چشم بگیرد اما این کار را کرد و نگاهش را به نگاه اودوخت ..
تاک ابرویی بالا انداخت و باشیطنت آرام و شمرده گفت
_از قرار حالت خوبه !!
به من که ربطی نداره تو چجوری می خوابی اما ...
نگاهش دوباره روی بالاتنه ی اوچرخید ومجدادا درنگاه خونی او گره خورد وگفت
_سخت میشه چیزی رو که منمیبینم رو دید و ازش دل کند ورفت

romangram.com | @romangram_com