#ضربه_نهایی_پارت_117

در کیف را گشود ونگاه جزئی به داخل آن انداخت وگفت
_خیلی زود سرم تهیه کن وبیار
فرامرز چشمی گفت و به سرعت از اتاق خارج شد..
سراج به سمت سرمه رفت .روی تخت ودرکنار اونشست ..
موهای خونی شده اش را کناری زد ...پایین لباس را گرفت وآن را درتن سرمه پاره کرد ..
لحظه ای نگاهش روی پوست بدن صاف وخونی او خیره ماند

سپس دست برد وسگک لباس زیرش را هم بازکرد تا بتواند جای زخم را ضد عفونی کند....
بند لباس زیر مشکی اورا پایین کشید
ونگاهش در کل کمر اوچرخید وبا دیدن جای چند زخم کهنه وقدیمی شگفت زده شد ..
با سرانگشتانش زخم هارا لمس کرد ..
خیلی زود تعجب جای خود را به اخم داد وابروهایش را درهم تنید
درست مانند رد زخم شلاق یا کمربند بود ...
ترس عجیب دختر شجاع ونترسی مثل او از شلاق بار دیگر ذهنش را به بازی گرفت ....
جمله ی آخر سرمه در ذهنش به صدا درآمد...صدای لرزانش در حین گفتن جمله وترس نشسته در نگاهش در آن لحظه وجای این زخم
های قدیمی ....
همه چیز در آن لحظه با توجه به اطلاعاتی که از شرایط خانوادگی او داشت خیلی در نظرش عجیب ومشکوک آمد ..
سرمه تکانی خورد وسراج را به خود آورد
سر انگشتش را ازکمر او جدا کرد
وکیف کمک های اولیه را گشود

romangram.com | @romangram_com