#ضربه_نهایی_پارت_115
هنوز دستش روی دستگیره ی در نشسته بود که سرشانه هایش اسیر پنجه های مردانه ی سراج گردید وصدایش در گوشش نشست
_اگر الان من نزنم باربد میزنه وشاید نه به ارومی من و نه ازروی لباس !!
پس کاری که گفتم رو انجام بده..
لحن قاطع صداش سرمه را مجبور به اطاعت کرد
بغض گلویش را به سختی مهار کرد وبه سمت جایی که او اشاره کرد بود رفت
بند بند وجودش از شدت ترسی ناشناخته می لرزید
سعی کرد به اطراف نگاه نکند تا بیشتر از این نترسد ...
چشمانش رابست وپلک هایش را روی هم فشرد
سراج به سمت شلاق رفت آن رابرداشت وپشت سرمه وبا فاصله ی کمی ایستاد
صدای نفس های بلند سرمه را میشنید ولرزش بدنش را میدید
ابروهایش در هم گره خورد
دستش را بالا برد واولین ضربه ی شلاق آرام با کمر سرمه برخورد کرد
صدای فریاد آرام سرمه راشنید وبه ترتیب وپی در پی با همانملایمت ضربه ها را به کمر او کوباند ودرست در بیستمین ضربه بود که
زانوهای سرمه خم شد وجسمش کمتر از چند ثانیه پخش زمین گردید
با وجود اینکه آرام زده بود اما پشت لباسش از خون قرمز شده بود
شلاق را زمین انداخت وبه سمت او رفت
روی او خیمه زد ..
پلک دخترک لرزید وسفیدی چشمانش بالارفت واو از میان دندان های قفل شده اش به سختی شنید
_عمو نزن ..عمو نزن ..عمو
سراج مبهوت زده به او که دیگر کامل از حال رفته بود چشم دوخت
romangram.com | @romangram_com