#ضربه_نهایی_پارت_114
خود را از آغوش او بیرون کشید وباشدت وخیلی بی معنی سرتکان داد
سراج خوبه ای گفت و به سمت راست در رفت وکلید برق رازد وبا روشن شدن اتاق نفس درسینه ی سرمه حبس گردید
نگاه هراسیده اش اطراف را در نور دید
تمام ابزارات شکنجه ای از دیوار های اتاق آویزان بود وفضای بسیار رعب آوری را ایجاد کرده بود...
نگاهش بار دیگر چرخید و این بار نگاهش روی شلاق سیاه وچرمی که در کنج قرار داشت توقف کرد وتصویری خیلی سریع مانند شهابی
زود گذر از ذهنش عبور کرد
تصویر دختر بچه ی برهنه ای که گوشه ای در خود مچاله شده بود وضربات کمربند با بی رحمی در پیکر نحیفش می نشست
مبهوت زده قدمی به عقب برداشت
دندان هایش باهم برخورد می کرد ولب هایش می لرزید ...
ذهنش مانند چاهی بی انتها خالی از هرچیزی شده بود
سراج که این حال اورادید زیر لب لعنتی فرستاد
کاش می توانست شلاق رابی خیال شود ونزند
اما نمی توانست
آرام به سمتش قدم برداشت وگفت
_فقط پشت به دیوار بایست
لباست رو هم نمی خواد دربیاری
زود تموم میشه
سعی کرده بود جمله اش را ملایم بگوید
سرمه سری تکان داد وبی اراده به سمت در دوید
romangram.com | @romangram_com