#ضربه_نهایی_پارت_113

سرمه چندبار پشت سرهم سرفه کرد وتوجه سراج را به خود جلب کرد
هنگام راه رفتن همچنان لنگ می زد ولباسی که دور پاهایش بسته بود خونی شده بود.
کلافه سری تکان داد وقدم هایش را آرام تر برداشت .
درست زمانیکه سرمه دیگر کم اورده بود وقبل از اینکه روی زمین بنشیند
سراج پشت در ساختمان اجریی که در انتهای باغ قرار داشت ایستاد ودر را باز کرد وخود را کنار کشید
سرمه باتردید لحظه ای کنار او ایستاد وبه داخل ان ساختمان تاریک چشم دوخت
قلبش باشدت خود را به در ودیوار قفسه ی سینه اش می کوباند
این همه ترس برای خودش هم عجیب بود ..
گویی فوبیای شلاق داشت ودرضمیر ناخوداگاهش این صحنه بارها وبارها اتفاق افتاده باشد از آن می ترسید
_داخل شو
صدای سراج درست از کنار گوشش شنیده شد .
نگاه پرترسش را لحظه ای به اودوخت
وچون اورا مصمم دید بدون هیچ اعتراضی اولین قدم را به داخل برداشت
فضای تاریک وموج گرمایی که به صورتش برخورد کرد چنان حالش را منقلب کرد که بلافاصله قدم جلو امده را به عقب برداشت وبه
یک چیز سفت برخورد کرد

هینی کشید وبلافاصله برگشت وسینه به سینه ی سراج شد.
سراج ابرویی بالا انداخت وخیره در نگاه ترسیده ی او با پاهایش در اتاق را بست و پرسید
_ترسیدی؟!
سرمه به سختی آب دهانش را قورت داد

romangram.com | @romangram_com