#ضربه_نهایی_پارت_112
سراج نگاهی به ظاهر آرام سرمه انداخت و خونسرد گفت
_می دونم
شاهکار لبخندی محو زد وگفت
_خدارو شکر که می دونی
سراج در حالیکه به سمت سرمه می رفت دستی روی شانه ی او کوبید وگفت
_پس دم دست باش که اگر حالش بد شد کمکش کنی
شاهکار متحیر گفت
_اما سراج ....
سراج نماند تا دیگر ادامه ی صحبتش رابشنود
این دختر امروز باید شلاقش را می خورد حتی اگر حالش خوب نبود!!!
همین که یاشار اورا رد نکرده بود تازیر خواب عرب ها شود جای شکرش باقی بود .پس نباید بیشتر از این بهانه دست بقیه میدادو یا
بیشتر از این قوانین را نقض می کردند
کنار سرمه لحظه ای مکث کرد وگفت
_دنبال من بیا
هرقدمی که سرمه بر می داشت احساس می کرد با صورت می خواهد پخش زمین شود .
چقدر سخت بود بتواند این چنین محکم قدم بردارد وسعی کند نترسی وجرات را به خود القا کند ..
سراج از ساختمان خارج شد ومسیر برعکس عمارت رادر پیش گرفت
محافظ ها بادیدن آن دو خود را کنار کشیده وبا احترام سری برای سراج تکان دادند وسراج بی تفاوت از کنارشان گذشت
ارام قدم بدمی داشت .نمی دانست چرا اما برای اولین بار عجله ای برای رسیدن به اتاق شکنجه را نداشت .
romangram.com | @romangram_com